خرید بک لینک
لئوی عزیزامروز دانشگاه نرفتم.ماندم خانه تا بیشتر بخوابم و پتو را دور خودم بپیچم.ماندم خانه تاسومین جلسه عملیات واحد را هم نرفته باشم.ماندم تا یک کتاب غیرمعمولی را به پایان برسانم و پس از پایانش با یک دنیا بهت و درماندگی در زمین فرو بروم.امروز به بهترین شکل ممکن مردم و دوباره زنده شدم.به بهترین شکل ممکن دلم خواست توی کتاب بروم و دنیایم را محدود کنم به خط ب خطش. انگار به دنیا آمده ام که با خواندن هرادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سارا حیدریان تاريخ: يکشنبه 16 مهر 1396 ساعت: 17:36

لئوی عزیزماه بالای پناهگاه من ایستاده است و از دریچه جادوییام مرا رصد میکند.من هم با یک شوق عجیبی نگاهش میکنم و توی دلم یک طوری میشود.کاش من هم یک فضانورد دیوانه بودم.خودم را در ماه حبس میکردم تا صدای هیچکس را نشنوم تا هیچ کتابی اینقدر روحم را خراش ندهد و من را معتاد خودش نکند.اگر توی ماه زندگی میکردم تنها وابستگیم شاید موسیقی بود و بس.مینشستم یک جا روی حفره های کوچک و بزرگش و از آن بالا مامان ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سارا حیدریان تاريخ: يکشنبه 16 مهر 1396 ساعت: 17:36

لئوی عزیزباورم نمیشود.باورم نمیشود و فکر نمیکنم تو هم باورت شود .همین الان یک دسته ابر توی آسمان آمدند .اولش شبیه هیچ چیز نبودند و حالا که دارم بهشان نگاه میکنم انگار یکی با ابرها نوشته است که «من دوستت...»!!!! انگار یک نفر دارد از توی ماه من را میبیند.فکر کنم فقط من توانستم جملهاش را بخوانم چون بلافاصله باد آمد و تمام جمله را در هوا پخش و پلا کرد.انگار که رویایم ،یک ذرهی کوچکش ،خواست که دلم رادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سارا حیدریان تاريخ: يکشنبه 16 مهر 1396 ساعت: 17:36



پَــرسـههای ِناتمام ِمَــن سیــارهی کوچک ما همینجاسـت

سید علی صالحی بعد از آن بــارانِ بى هفتـه
كه پايــانِ جهـــان را
پاىِ من نوشـت،
ديگر اين خيابـان هاى بى تــو
خيابان هاى بى از مــن اسـت... +سيدعلى صالحى

|چهارشنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۶| 16:16|emi|



برچسب: نویسنده: سارا حیدریان تاريخ: يکشنبه 16 مهر 1396 ساعت: 17:36

لئوی عزیزمسخم کرده است این بارانی که دارد تهران را در خودش غرق میکند.ابرهای سیاهی که آسمان را پوشانده اند وسوسه ام میکنند تا رویای بال و پر داشتن را در ذهنم بپرورانم. این رویا باید اینطور شروع شود که «اگر روزی بال داشتم و میتوانستم پرواز کنم ....» بقیه اش را آن وقت میگذارم به عهده ذهن خیال باف و متوهم خودم. اما لئو کاش واقعا دو بال بزرگ داشتم در این روزهای بارانی و میرفتم لابه لای ابرهای باران زاادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سارا حیدریان تاريخ: يکشنبه 16 مهر 1396 ساعت: 17:36

لئوی عزیز

و گاهی خوشبختی یعنی بی توجه به تمام اتفاقات خوب و بد آینده، صبح پتو را دور خودت بپیچی و پنجره را باز کنی . حتا اگر سرد باشد حتا اگر دست هایت روی کیبورد قفل کنند از سرما. و یک موسیقی بیکلام را با صدای بلند پلی کنی تا ریتمش با ریتم قطرات باران مخلوط شود و برای یک نفر در یک جای دنیا نامه بنویسی. و ته دلت گرم باشد از داشتن این همه بهانه های جذاب برای «واقعی زندگی کردن» !!!

امی در جست و جوی خوشبختی

برچسب: نویسنده: سارا حیدریان تاريخ: يکشنبه 16 مهر 1396 ساعت: 17:36

لئوی عزیزاز فردا دوباره همه چیز شروع میشود.دانشگاه ،درس و کتابها ،دیروقت خانه آمدن ها و از همه دردناک تر دیدن دوباره سین! از سین نمیترسم.اما هروقت میبینمش توی دلم یک چیزی به تاپتاپ میافتد.میدانم که دوست داشتن نیست.فقط یک عادت و وابستگی عمیق است.اما خیلی برایم سخت است رو در رو شدن با سین وقتی چشم هایش را ریز میکند و به من نگاه میکند.کاش زودتر امسال هم تمام شود تا دیگر نبینمش.... یعنی میخواهی بادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سارا حیدریان تاريخ: يکشنبه 16 مهر 1396 ساعت: 17:36

لئوی عزیز

از نگاههای خیره و سنگین آقای ب متنفرم.با چشمهای قهوهایاش آنقددددر خیره مرا نگاه میکند در کلاس که دلم میخواهد از این همه ناتوانی خودم گریه کنم که چرا هیچ چیز به او نمیگویم.از اینکه سرکلاس سینتیک درست آمد کنار من نشست متنفرم.از اینکه دائما یک نفر زل بزند به من متنفرم.از سین که تنها از دور تمام این چیزها را دید و توی چشمهایم نگاه نکرد متنـــ... .

امی در یک روز بد

برچسب: نویسنده: سارا حیدریان تاريخ: يکشنبه 16 مهر 1396 ساعت: 17:36

لئوی عزیز میخواستم عملیات واحد بخوانم.اما چشمم به مداد رنگی های تراش شده ام افتاد که داشتند به من چشمک میزدند و مرا وسوسه میکردند.من هیچوقت از نقاشی کشیدن خوشم نمی آید اما تصویر رویای چند شب پیشم را دلم خواست بکشم.درست بعد از تمام کردن کتاب «شازده کوچولو» این رویا به ذهنم رسید..یک گوشه از نقاشی ام را چند ساختمان رنگی رنگی کشیدم.و از توی یکی از پنجره هایش که تنها پنجره روشنش بود چهار عدد نخ کشیدم ادامه مطلب

برچسب: بیست,هشتمین,نامه, نویسنده: سارا حیدریان تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 6:20

لئوی عزیز

امشب خیلی خیلی محتاج دعاهای حتا از راه دورت هستم.چند ساعت مانده به اولین امتحان ترم تابستانیم و من نمیدانم چرا قلبم توی دهنم آمده است.خیلی میترسم لئو.میدانم که میتوانم خوب بنویسم و خوب جواب بدهم ،اصلا میدانم که خیلی بیشتر از بعضی ها بلد هستم اما استرس شب قبل امتحان جز جدانشدنی زندگی من است.لئو برای امی پر از استرست دعا کن.

امی امیدوار اما محتاج به دعای تو

برچسب: بیست,نهمین,نامه, نویسنده: سارا حیدریان تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 6:20

لئوی عزیزامتحان به شدت سخت «عملیات واحد1» را به سختی دادم.حالا دیگر مهم نیست پاس شدن یا نشدن.مهم اینن است که یک استرس بزرگ از استرس های این روزهایم کم شده است و من نفس هایم را راحت تر میکشم.امروز بعد از امتحان ، با میم و ح باز هم به نشر ثالث دوست داشتنی مان رفتیم.کلی آنجا گشتیم و بین کتاب ها نفس کشیدیم.من دوباره کتاب خریده ام.با وجود یک عالمه کتاب نخوانده دو کتاب و یک نمایشنامه خریده ام که فکر میکادامه مطلب

برچسب: نامه, نویسنده: سارا حیدریان تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 6:20

[با نگرانی سرش را تکان میدهد]+ هیچ راهی واسم باقی نمونده.باید بخوابم.[مردمک چشم هایش می لرزد]باید خیلی خوب بخوابم.اونوقت زمان میگذره.مهم نیست چقدر.ولی هرچقدر بیشتر،بهتره! اون وقت بیدار میشم و میبینم که همه جا سفیده.انگار که دکمه ریست فکتوری زندگی منو فشار داده باشند. به گمونم فقط اینجوری بتونم فراموشت کنم....آره باید بخوابم[چشم هایش را میبندد] _ ... ادامه مطلب

برچسب: دیالوگ,درون, نویسنده: سارا حیدریان تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 6:20

لئوی عزیززندگی کردن خیلی ظرفیت میخواهد.وقتی دو نفر را از دست داده ای هیچوقت نمیتوانی به مردن نفر بعدی زندگیت فکر نکنی.من میترسم. من از مردن های ناگهانی آدم های دوست داشتنی زندگیم خیلی میترسم.بعد از یک جایی به بعد این ترس نمیگذارد مثل بقیه آدم ها زندگی کنی پس همه چیز را فراموش میکنی.غم هایت را کنار میگذاری و با یک دید جدید زندگیت را شروع میکنی.اما خیلی درد دارد که درست وسط این بی تفاوتی هایت یادت مادامه مطلب

برچسب: یکمین,نامه, نویسنده: سارا حیدریان تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 6:20

لئوی عزیزیک نفر چند روز است که هی برایم پیام ناشناس میفرستد که «دوسِــت دارم» . وقتی کسی به من این جمله را میگوید دلم میخواهد یک جیغ بلند بزنم و بروم توی لاک خودم و سریال کره ای ببینم.کتاب های عاشقانه بخوانم.دلم میخواهد سرم را بکنم توی بالشتم و با خودم بلند بلند حرف بزنم.نمیدانم این ری اکشن ها برای چیست.اما دلم میخواهد باور کنم این حرف ها راستکی است.میخواهم من هم شخصیت یک رمان عاشقانه باشم.یا کاراادامه مطلب

برچسب: دومین,نامه, نویسنده: سارا حیدریان تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 6:20

لئوی عزیزفقط یک امتحان دیگر مانده است.من اما انتقال حرارت نخوانده ام هنوز.میرا را دیروز بعد از امتحان دوباره در کتابفروشی دیدم. ح میگفت "تو هردفعه میخواهی این کتاب را بخری.. خب بخر دیگر!" و من هم خریدم.اصلا نمیدانم چرا اینقدر وقفه افتاد بین خواستنش و خریدنش.اما از همان اول هم میدانستم دارم یک کتاب عجیب و غریب و متفاوت میخرم. میم و ح تو راه به من میگفتند یک وقت کتاب نخوانیااا...انتقال حرارت خیلی زادامه مطلب

برچسب: سومین,نامه, نویسنده: سارا حیدریان تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 6:20

صفحه بندی