صد و پنجاه و هفتمین نامه - تاریخ: 1396/7/16 ساعت: 17:36
لئوی عزیزامروز دانشگاه نرفتم.ماندم خانه تا بیشتر بخوابم و پتو را دور خودم بپیچم.ماندم خانه تاسومین جلسه عملیات واحد را هم نرفته باشم.ماندم تا یک کتاب غیرمعمولی را به پایان برسانم و پس از پایانش با یک دنیا بهت و درماندگی در زمین فرو بروم.امروز به بهترین شکل ممکن مردم و دوباره زنده شدم.به بهترین شکل م...
صد و پنجاه و هشتمین نامه - تاریخ: 1396/7/16 ساعت: 17:36
لئوی عزیزماه بالای پناهگاه من ایستاده است و از دریچه جادوییام مرا رصد میکند.من هم با یک شوق عجیبی نگاهش میکنم و توی دلم یک طوری میشود.کاش من هم یک فضانورد دیوانه بودم.خودم را در ماه حبس میکردم تا صدای هیچکس را نشنوم تا هیچ کتابی اینقدر روحم را خراش ندهد و من را معتاد خودش نکند.اگر توی ماه زندگی میکر...
پیوست صد و پنجاه و هشتمین نامه - تاریخ: 1396/7/16 ساعت: 17:36
لئوی عزیزباورم نمیشود.باورم نمیشود و فکر نمیکنم تو هم باورت شود .همین الان یک دسته ابر توی آسمان آمدند .اولش شبیه هیچ چیز نبودند و حالا که دارم بهشان نگاه میکنم انگار یکی با ابرها نوشته است که «من دوستت...»!!!! انگار یک نفر دارد از توی ماه من را میبیند.فکر کنم فقط من توانستم جملهاش را بخوانم چون بلا...
سید علی صالحی - تاریخ: 1396/7/16 ساعت: 17:36
پَــرسـههای ِناتمام ِمَــن سیــارهی کوچک ما همینجاسـت سید علی صالحی بعد از آن بــارانِ بى هفتـهكه پايــانِ جهـــان راپاىِ من نوشـت،ديگر اين خيابـان هاى بى تــوخيابان هاى بى از مــن اسـت... +سيدعلى صالحى |چهارشنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۶| 16:16|emi|
صد و پنجاه و نهمین نامه - تاریخ: 1396/7/16 ساعت: 17:36
لئوی عزیزمسخم کرده است این بارانی که دارد تهران را در خودش غرق میکند.ابرهای سیاهی که آسمان را پوشانده اند وسوسه ام میکنند تا رویای بال و پر داشتن را در ذهنم بپرورانم. این رویا باید اینطور شروع شود که «اگر روزی بال داشتم و میتوانستم پرواز کنم ....» بقیه اش را آن وقت میگذارم به عهده ذهن خیال باف و متو...
صد و شصتمین نامه - تاریخ: 1396/7/16 ساعت: 17:36
لئوی عزیزو گاهی خوشبختی یعنی بی توجه به تمام اتفاقات خوب و بد آینده، صبح پتو را دور خودت بپیچی و پنجره را باز کنی . حتا اگر سرد باشد حتا اگر دست هایت روی کیبورد قفل کنند از سرما. و یک موسیقی بیکلام را با صدای بلند پلی کنی تا ریتمش با ریتم قطرات باران مخلوط شود و برای یک نفر در یک جای دنیا نامه بنویس...
صد و شصت و دومین نامه - تاریخ: 1396/7/16 ساعت: 17:36
لئوی عزیزاز فردا دوباره همه چیز شروع میشود.دانشگاه ،درس و کتابها ،دیروقت خانه آمدن ها و از همه دردناک تر دیدن دوباره سین! از سین نمیترسم.اما هروقت میبینمش توی دلم یک چیزی به تاپتاپ میافتد.میدانم که دوست داشتن نیست.فقط یک عادت و وابستگی عمیق است.اما خیلی برایم سخت است رو در رو شدن با سین وقتی چشم های...
صد و شصت و سومین نامه - تاریخ: 1396/7/16 ساعت: 17:36
لئوی عزیزاز نگاههای خیره و سنگین آقای ب متنفرم.با چشمهای قهوهایاش آنقددددر خیره مرا نگاه میکند در کلاس که دلم میخواهد از این همه ناتوانی خودم گریه کنم که چرا هیچ چیز به او نمیگویم.از اینکه سرکلاس سینتیک درست آمد کنار من نشست متنفرم.از اینکه دائما یک نفر زل بزند به من متنفرم.از سین که تنها از دور تما...
صد و بیست و هشتمین نامه - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 6:20
لئوی عزیز میخواستم عملیات واحد بخوانم.اما چشمم به مداد رنگی های تراش شده ام افتاد که داشتند به من چشمک میزدند و مرا وسوسه میکردند.من هیچوقت از نقاشی کشیدن خوشم نمی آید اما تصویر رویای چند شب پیشم را دلم خواست بکشم.درست بعد از تمام کردن کتاب «شازده کوچولو» این رویا به ذهنم رسید..یک گوشه از نقاشی ام ر...
صد و بیست و نهمین نامه - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 6:20
لئوی عزیزامشب خیلی خیلی محتاج دعاهای حتا از راه دورت هستم.چند ساعت مانده به اولین امتحان ترم تابستانیم و من نمیدانم چرا قلبم توی دهنم آمده است.خیلی میترسم لئو.میدانم که میتوانم خوب بنویسم و خوب جواب بدهم ،اصلا میدانم که خیلی بیشتر از بعضی ها بلد هستم اما استرس شب قبل امتحان جز جدانشدنی زندگی من است....
نامه صد و سی ام - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 6:20
لئوی عزیزامتحان به شدت سخت «عملیات واحد1» را به سختی دادم.حالا دیگر مهم نیست پاس شدن یا نشدن.مهم اینن است که یک استرس بزرگ از استرس های این روزهایم کم شده است و من نفس هایم را راحت تر میکشم.امروز بعد از امتحان ، با میم و ح باز هم به نشر ثالث دوست داشتنی مان رفتیم.کلی آنجا گشتیم و بین کتاب ها نفس کشی...
دیالوگ های امی با امی درون - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 6:20
[با نگرانی سرش را تکان میدهد]+ هیچ راهی واسم باقی نمونده.باید بخوابم.[مردمک چشم هایش می لرزد]باید خیلی خوب بخوابم.اونوقت زمان میگذره.مهم نیست چقدر.ولی هرچقدر بیشتر،بهتره! اون وقت بیدار میشم و میبینم که همه جا سفیده.انگار که دکمه ریست فکتوری زندگی منو فشار داده باشند. به گمونم فقط اینجوری بتونم فرامو...
صد و سی یکمین نامه - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 6:20
لئوی عزیززندگی کردن خیلی ظرفیت میخواهد.وقتی دو نفر را از دست داده ای هیچوقت نمیتوانی به مردن نفر بعدی زندگیت فکر نکنی.من میترسم. من از مردن های ناگهانی آدم های دوست داشتنی زندگیم خیلی میترسم.بعد از یک جایی به بعد این ترس نمیگذارد مثل بقیه آدم ها زندگی کنی پس همه چیز را فراموش میکنی.غم هایت را کنار م...
صد و سی و دومین نامه - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 6:20
لئوی عزیزیک نفر چند روز است که هی برایم پیام ناشناس میفرستد که «دوسِــت دارم» . وقتی کسی به من این جمله را میگوید دلم میخواهد یک جیغ بلند بزنم و بروم توی لاک خودم و سریال کره ای ببینم.کتاب های عاشقانه بخوانم.دلم میخواهد سرم را بکنم توی بالشتم و با خودم بلند بلند حرف بزنم.نمیدانم این ری اکشن ها برای ...
صد و سی و سومین نامه - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 6:20
لئوی عزیزفقط یک امتحان دیگر مانده است.من اما انتقال حرارت نخوانده ام هنوز.میرا را دیروز بعد از امتحان دوباره در کتابفروشی دیدم. ح میگفت "تو هردفعه میخواهی این کتاب را بخری.. خب بخر دیگر!" و من هم خریدم.اصلا نمیدانم چرا اینقدر وقفه افتاد بین خواستنش و خریدنش.اما از همان اول هم میدانستم دارم یک کتاب ع...
صد و دهمین نامه - تاریخ: 1396/4/15 ساعت: 17:06
لئوی عزیز کره آبی رنگ را میچرخانی و میچرخانی و بعد دستت را میکشی رو آب های شور اقیانوس های آرام و اطلسش.دستت را میکشی روی قاره آمریکای متمدنش.میکشی روی قاره اروپای زرق و برق دارش.دستت را با کمی مکث میکشی روی خاورمیانه زخم دیده و ناامنش.و به این فکر میکنی که کجای دنیا حالا میشود رفت و به معنای واقعی
مونـولـوگ های بی سـروتـه - تاریخ: 1396/4/15 ساعت: 17:06
« حرف ها دروغ میگن!حس ها اشتباه میکنند!ولی چشم ها واقعین... » +یکی امشب اینو بهم گفت که عجیب بهش (به جمله )معتقدم!
صد و یازدهمین نامه - تاریخ: 1396/4/15 ساعت: 17:06
لئوی عزیز «لحظه شماری میکنم برای روزی که لباس هایم را پوشیده ام و در را به آرامی باز میکنم و در همان حین که زانوها و سیکن هایم را روی تاتمی گذاشته ام بگویم اوس سنسی؟» چند روز پیش که ف به من پیام داد ،آنقدر درباره کلاس گفت ،آنقدر تعریف کرد،آنقدر وسط تعریف هایش به من روحیه و انرژی داد که تصمیم گرفتم
صد و دوازدهمین نامه - تاریخ: 1396/4/15 ساعت: 17:06
لئوی عزیز پرده ها را زده ام عقب تا درس بخوانم.اتاق روشن تر از همیشه است.صدای اتوبوس می آید.صدای پرنده ای که آمده است روی لبه پنجره نشسته است و مدام دور خودش میچرخد.صدای رد شدن ماشین ها هم می آید.و اگر بیشتر دقت کنی صدای کار کردن کارگرهای زمین روبه رویی که در حال ساخت است هم می آید.من حواسم به درس ن
صد و سیزدهمین نامه - تاریخ: 1396/4/15 ساعت: 17:06
لئوی عزیز همه استرس ها ،شب بیداری ها، یک جاهایی کم آوردن ها ،کسل شدن ها ،حسرت بیرون رفتن ها ،در اتاق حبس شدن ها و درس خواندن ها تمام شد.هرچند که من آدمی نیستم که اجازه دهم درس خواندن مرا از زندگی کردن و لذت بردن از چیزهای ساده عقب بیندازد.اما واقعا از تمام شدن این روزهای پر از استرس خوشحالم. و از ه