خرید بک لینک
لئوی عزیز

امتحان به شدت سخت «عملیات واحد1» را به سختی دادم.حالا دیگر مهم نیست پاس شدن یا نشدن.مهم اینن است که یک استرس بزرگ از استرس های این روزهایم کم شده است و من نفس هایم را راحت تر میکشم.امروز بعد از امتحان ، با میم و ح باز هم به نشر ثالث دوست داشتنی مان رفتیم.کلی آنجا گشتیم و بین کتاب ها نفس کشیدیم.من دوباره کتاب خریده ام.با وجود یک عالمه کتاب نخوانده دو کتاب و یک نمایشنامه خریده ام که فکر میکنم خیلی خیلی جذاب باشند.

امروز نمایشنامه «تجربه های اخیر» را خواندم و فیلم «دروغ و خشکسالی» را دیدم .هر دو درباره احساسات تندوتیزی بود که به آنها میگوییم عشق.چقدر از معنای واقعی این کلمه دوریم.چقدر برایمان تعریف نشده است!به طرز عجیبی این روزها از در و دیوار این حس به من منتقل میشود که نکند آدم ها روی یک حس ایده آل و آرمانی شان اسم "عشق" را گذاشته اند.شاید اصلا همچین چیزی وجود نداشته باشد.لئـــو! من فکر میکنم این فاصله ها همیشه هم بد نیستند و اگر من تو را دوست دارم شاید تمامش مدیون همین فاصله ای باشد که بین ماست.شاید فاصله ،لازمه عشق باشد.شاید خدا دنیا را برای همین اینقدر بزرگ آفریده است که هرکداممان برویم یک جای دور و به دوست داشتن یک آدم دورتر مشغول شویم.من خیلی شاید توی ذهنم است.اما مهم ترینشان این است که شاید اصلـا در قرن بیست و یکم عشق برای این آدم ها کمی پیش پا افتاده و مسخره باشد.

امی در حال فرضیه پردازی هایی درباره ی عشق

برچسب: نامه, نویسنده: سارا حیدریان تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 6:20

صفحه بندی